راهنما :
با خیال راحت خرید کنید .پشتیبان سایت همیشه در خدمت شماست .در صورت هرگونه مشکل در خرید آنلاین و دریافت فایل با شماره 09159886819 - صارمی اسمس بدهید .

۰

انشا در مورد فصل بهار

 تحقیق رایگان

انشا در مورد فصل بهار

انشا در مورد بهار

انشاء شماره یک

مقدمه:بهار با آمدنش شور و شوق می آورد، با خودش حال خوب و هوای خوب و روزهای خوب می آورد. روزهایی که در ابتدای بهار با تعطیلات شروع می شود. تا همگی از این هوای خوب و حال خوب بتوانند حداکثر استفاده را ببرند، روزهایی خوش را در بهار خدا رقم بزنند.

تنه انشاء:همیشه از زیبایی های بهار همه جا گفته اند ، از رودخانه های پرخروشش، از آسمان آبیش و از درخت های سبز و گل های رنگارنگش، از باران های گاه و بی گاهش و رنگین کمان بعد از آن گفته اند اما این بار شاید خواستم که حرف های تازه تری گفته باشم و شاید حرف هایم کوچک ترین اثری در زندگیتان داشته باشد. نوروز همیشه نوید آمدن روز نو و تازه بوده است و همیشه نماد شادی و روزهای زیبایی همچون بهار و گل و شگوفه است. همان طور که بعد از خواب زمستانی طبیعت با آمدن بهار و روز نو و نوروز شروع می شود و طبیعت جان دیگری می گیرد و به همگان نشان می دهد که همچون طبیعت ما نیز می توانیم از خواب زمستانی خود بیدار شویم و همچون نهالی زیبا بال و پر بگیریم و با شکفتن شگوفه های بهاری میوه های بهشتی  را به سرانجام برسانیم. این ها همگی نشانه هایی از خداوند بزرگ است که همیشه و هر بار کوچک ترین نشانه های خود  را به ما یادآور می شود که در طول زندگی همیشه می توان مانند بهار از جای خود بلند شد و دل و عقل و خود را خانه تکانی کرد و هر چیزی که به درد نمی خورد را دورانداخت و هر چه که مفید است به آن بال و پر داد. و یا به تعبیری دیگر می توان زندگی را اینگونه تصور کرد که همیشه بعد از زمستانی سخت بهاری زیبا در کمین است و پشت هر سختی راهی آسان و هموار در انتظار ماست

بهار یعنی کینه ها را از دل دور کنی و محبت را بپرورانی، بهار یعنی مانند غنچه ایی زیبا بشکفی تا دنیا نیز به روی تو لبخند بزند. بهار یعنی کمی بیشتر مراقب طبیعت باشیم. مخصوصا بعد از زمستانی که کمی کمتر از طبیعت سبز بهره برده ایم و به جای آن تنها درختان عریان و بی برگ و گل های خشکیده را دیده ایم. بهار یعنی عید باستانی ایرانیان که برای هر کدام از سین های سفره یشان دریایی از فکر نهفته است. کاش ما نیز کمی بیشتر به بهار و نوروز و روز نو فکر می کردیم.

نتیجه گیری:بهاراصلی در زندگی ما از خود ما شروع می شود مهم این است که دلت بهاری باشد اگر دلت بهاری شد در سردترین روزها و سخت ترین لحظه ها نیز دلت گرم و شگوفه باران است.

 

انشاء شمار دوم

بهار" جشن طبیعت است طبیعت زیبایی که آدمی را مسحور می کند به طوری که از سخن گفتن بازمانده و حرف هایش ناگفته در ژرفای جانش باقی می ماند.

"بهار" دمیدن روح حیات در کالبد طبیعت و فروردین فصل جریان خون است در شاهرگ هستی، سال به پایان خود نزدیک می شود، روزها، ماه ها درپی هم می- گذرند و سالها از راه می رسند و این قصه که نامش زندگی است، همچنان ادامه دارد.

طبیعت پس از گذران دوره ای سرد و بی محصول، با آغاز بهار زنده شده و در واقع آفریده می شود پس انسان هم باید به عنوان یکی از مخلوقات الهی به همراه طبیعت به رستاخیز برخیزد.

تاریخ آغاز مراسم عید نوروز را به پادشاهی جمشید نسبت می دهند، در زمان هخامنشیان و ساسانیان نوروز به عنوان سنتی فراگیر و بسیار باشکوه چه در دربار شاهان و چه در خانه های مردم اجرا می شد و امروزه نیز گرچه از تشریفات بسیار و تنوعات قومی نوروز کاسته شده اما به نظر می رسد جشن نوروز از ایران جدایی ناپذیر است.

ایرانیان قدیم برای استقبال از سبزی بهار، بیست و پنج ‪ روز مانده به فروردین، بر دوازده ستون خشتی یا سنگی سبزه می کاشتند.

آینه و شمع بر سر سفره هفت سین نیز نماد نور و روشنایی و شفافیت است، معمولا تخم مرغ نیز بر سر سفره هفت سین هست که نماد نطفه و باروری و زایش است و در اساطیر ایران، جهان تخم مرغی شکل است، آسمان چون پوسته تخم مرغ و زرده اش نمودار زمین است، ماهی زنده نیز نماد سرزندگی و شادابی است.

و اما، حکایت نوروز عمل کردن به فلسفه نو کردن افکار و دلهایمان است و چه چیزی بهتر از آن که تمام اشتباهات گذشته را به خداوند همواره بخشنده بسپاریم و با روحی آزاد و آزاده زندگی کنیم.

با فرار رسیدن بهار و بیدار شدن زمین و گیاهان خفته با نفس روح بخش الهی فرصت مناسبی برای دیدن خویشان و بستگان است که این نیز یکی از نشانه های اخلاق و سنن مرضیه اسلامی و انسانی است.

 

انشاء شماره سوم

(ب) مثل بهار

“بهار” جشن طبیعت است طبیعت زیبایی که آدمی را مسحور می‌کند به طوری که از سخن گفتن بازمانده و حرف هایش ناگفته در ژرفای جانش باقی می‌ماند.

“بهار” دمیدن روح حیات در کالبد طبیعت و فروردین فصل جریان خون است در شاهرگ هستی، سال به پایان خود نزدیک می‌شود، روزها، ماه‌ها درپی هم می- گذرند و سالها از راه می‌رسند و این قصه که نامش زندگی است، همچنان ادامه دارد.

طبیعت پس از گذران دوره‌ای سرد و بی‌محصول، با آغاز بهار زنده شده و در واقع آفریده می‌شود پس انسان هم باید به عنوان یکی از مخلوقات الهی به همراه طبیعت به رستاخیز برخیزد.

همیشه بهاری باشیم.-

 

انشاء شماره چهارم

کول بار دگر بار دارد بسته می شود. زمستان به آرامی رخت می بندد. زمستان! زمستانی که نیامده رفت! زمستانی که تا همین دیروز جوان بود امروز مو هایش رنگ میراثش برف شده است. زمستان وداع تلخ آخرش را این روز ها می گوید با آنکه هر سال با غرور وارد می شود و یلدا او را بر عالم و آدم معرفی می کند.

شاید زمستان دیگر پیر شده است و توان برف را ندارد. شاید از دستمان ناراحت است! شاید زمستان قصد ریا ندارد ! شاید ها بی شمارند! اما افسوس که جواب ها انگشت شمار اند.

زمستان با ما قهر کرده است ؛ از دست ما انسان های ماشینی خسته است. شاید دنیا را برای زمستان زیادی گرم کرده ایم تا گرم شود اما ما او را سوزاندیم. ما زمستان را از خود دلخور کردیم. شاید زمستان از پیش ما رفته باشد اما ...

زمستان خواهد رفت و بهار او را از ذهن ما هم فراری خواهد داد. بهار آنقدر سیاهه ی لشکر دارد که زمستان بی کس مقابل آن ها کم می آورد و می رود پیش خدا و خدا او را یک سال دلداری می دهد تا دوباره پیش ما برگردد. بهار هم که ظاهرا آمده است تا بماند!

بهار سوار بر اسب سفید خود با لشکری از سرسبزی و زیبایی و آرامش و نسیم و گل های زیبا می آید. نسیم به آرامی می وزد و رایحه ی گل را پخش می کند. عطر گل برای درخت چون می است. تا رایحه ی گل به مشام درخت می رسد، درخت و نسیم با هم به رقص زیبای بهاری خود در می آیند و آرامش را در طبیعت بهار دو چندان می کنند. ابر هم که گویی گوش به زنگ است تا بهار صدایش کند. بهار با پیک نسیم صدایش را به ابر های دور می رساند و ابر ها همه می آیند! همه!

ابر ها می آیند و اولین عیدانه هایشان را بر گل و برگ و درخت و سبزه و خاک اهدا می کنند. ابر از خوشحالی اشک شوق می ریزد. ریز قطره های باران که از چشم های ابر می آیند ، در راه فقط می خندند. گاه صدای قهقهه شان را می توان به وضوع شنید. ریز قطره های باران به خاک که می خورند سبزه و گل می شوند . به درخت می خورند و برگ می شوند و  به برگ می خورند و شبنم می شوند.

قطره های باران به آرامی درخت را از خواب شیرینش بیدار می کنند و درخت هم برگ هایش را به نسیم و باد و باران هدیه می کند و همه جا سرسبز و پاک و زیبا می شود! همه جا!

بهار می آید و عالم و آدم را شاد می کند تا روزی که با افتخار به خواب ابدی فرو رود. تا روزی که میراثش را به فرزند گرم منش خود تابستان باقی بگذارد و باز هم بهار می آید!

۰

انشاء در مورد نوروز

 تحقیق رایگان

انشاء در مورد نوروز

انشا در مورد عید نوروز

انشاء شماره یک

مقدمه:نوروز همان روز نو است یعنی سالی نو به همراه تقدیری نو که می توان خود انسان آن را با نیک پنداری و درست کاری و پاک دلی آن را رقم زند و با خصوصیات ذکر شده سال خود را تبدیل به تقدیری نو و جدید سازد تا به دنبال آن دنیا در خوبی هایش را به رویت بازکند و همچون بهار نوروزی زندگیت را بهاری کند.

تنه انشاء: نوروز عید باستانی ما مردم ایران زمین است که از سالیان دور تا کنون مردم هر ساله پیرو آیین و رسوم گذشتگان آن را ادامه می دهند و به فرزندان خود نیز اصول و رسوم آن را می آموزند. رسوم قبل از نوروز چهارشنبه سوری و خانه تکانی است که چهارشنبه سوری با این طرز فکر که با پریدن از روی آتش زردی صورت می رود و سرخی و زیبایی آتش به انسان منتقل می شود و انسان از مریضی در سال آتی دور می ماند و خانه تکانی نشان از پاکیزه بودن و آراستگی همیشگی است تا با آمدن سال نو و بهار زیبا خانه ها نیز نو و زیبا شوند و علاوه بر آن دل ها نیز از کینه و دشمنی دور شوند و مهر و محبت مانند سال نو جایگزین آن ها شوند و برای نوروز سفره ی هفت سین می چینند که هر کدام از سین های سفره نمادی کهن و داستانی پر معنا در میان خود نهفته است که توصیفی مختصر از آن ها گفته می شود. سیب نشانه سلامتی، سیر نگهبان سفره جلوگیری از ورود انرژی منفی،سماق نشانه ی طلوع دوباره در زندگی، سبزه نشانه ی سرسبزی و دل شادی،سمبل به شکرانه ی آب، تخم مرغ نماد نطفه و باروری، سنجد نشانه محبت و نوع دوستی، سرکه نماد صبر و بردباری و سکه نشانه ی ثروت و سمنو که نشانه ی شیرینی و برکت سفره است. علاوه براین سین ها وسایل جانبی دیگری را نیز به صورت دلخواه می توان گذاشت که خود آن ها نیز دارای نشانه ی خاصی می باشند مثل گذاشتن گندم و برنج که نشانه ی برکت و رزق و روزی می باشد و یا گذاشتن یک کتاب که به آن اعتقاد دارید مثل قرآن و آینه گذاشتن روی سفره که به مفهوم اینکه آیا در لحظه ی تحویل سال جرات نگاه کردن به خود را در سالی که گذشت دارید یا خیر! و شمع که نماد روشنایی است و ماهی های گلی که نماد سر زندگی و محبت به حیوانات است که درست آن این است که بعد از آن ماهی را به رودخانه بازگردانید تا عمر طولانی تری داشته باشند. و زندگی دوباره ای به او ببخشید. و روز۱۳ فروردین که روز طبیعت روز خود را در طبیعت می گذرانند و مراقب طبیعت و زیبایی های آن هستند تا که مبادا طبیعت آسیبی ببیند و در نهایت سبزه ها را گره می زنند و به رودخانه یا آب روان می سپارند،  با آرزوی که قبل از گره زدن در دل گفته ایم منتظر برآورده شدن آن بمانیم.

نتیجه گیری:انسان از اصالت و فرهنگ خود ریشه می گیرد و با ریشه ی آن تبدیل به درختی تنومند می شود بنابراین ما همیشه باید اصالت خود را حفظ کنیم و رسومات نیک خود را به نیکی و درست ادا کنیم.

 

انشاء شماره دوم

“ن” مثل نوروز، نخستین روز بهار. در این روز، طبیعت، از خوابی طولانی برمی‌خیزد و کار و بار حیاتیِ خویشتن را از نو آغاز می‌کند .نوروز، روزی‌ست نو؛ روز، روز همان روشنی‌ست. پس نوروز، یعنی تابش آفتابی تازه در زندگی و سرزندگی نو‌به‌نوی انسان و جهان.نوروز، نخستین روز بهار هم هست. در این روز، طبیعت، از خوابی طولانی برمی‌خیزد و کار و بار حیاتیِ خویشتن را از نو آغاز می‌کند و سال آغاز می‌شود که یعنی این ایرانیان‌اند که هر سال، بیداری طبیعت و شروع تازه‌ی زندگی را جشن می‌گیرند. جشنی که در آن، از دیرباز، روشنی و زیبایی و زندگی را ستوده‌ و نوروز را جشن‌گرفته‌اند.

در آستانه‌ی نوروز، خانه‌تکانی می‌کنیم و هم‌زمان، دل خود را نیز از کینه‌ها پاک‌ کرده و آماده می‌شویم تا در فصلی تازه، بر شاخه‌های زندگانی‌‌، عشق و مهر و مهرانگیزی، جوانه بزنیم و به شکوفایی بنشینیم.

نوروز لبخند خداوند بر لبان طبیعت است و آن‌گاه که خداوند به زندگی لبخند می‌زند، گل لبخند بر لبان جهان هم می‌شکفد.

نوروز، یادآور آن است که ما مدام باید جان و جامه و جامعه‌ی خود را پاک و شاد و سرشار از انرژی ناپیداکرانه‌ی الهی نگه‌داریم.

نوروز، یادآور اهمیتِ دیدن و توجه کردن‌ست.

نوروز، آغاز فصلِ تفرج و تماشاست. چشم‌ها را بازکنیم و زیبایی‌ها را ببینیم. گوش‌ها را باز کنیم و آواز پرنده‌ها را بشنویم. دل‌ها را باز کنیم و دوست‌بداریم. روز، نو می‌شود. سال، نو می‌شود. طبیعت، نو می‌شود. مبادا که ما کهنه بمانیم. مبادا که ما محروم بمانیم. پیامبر گرامی اسلام(ص) فرموده است: « در زندگی شما، روزهایی هست که نفس خداوند بر شما می‌دمد. خود را در معرض نفس‌های پاک قراردهید. مبادا از آن روبگردانید!»

این نفس‌های پاک خداست که بر آدم و عالم می‌دمد. دارد طبیعت از نو آغاز می‌شود. سال دارد از نو آغاز می‌شود. روز نو دارد آغاز می‌شود. نوروز دارد از راه می‌رسد؛ لبالب از بشارت و طراوت و تازگی و تناوری…

 

انشاء شماره سوم

عید نوروز با تمام شدن زمستان و فرا رسیدن بهار آغاز می شود و نماینگر آغاز سالی جدید است. این عید یکی از مهمترین و اصلی ترین جشن های ایرانیان می باشد که از دیرباز و از ایران باستان نسل به نسل منتقل شده است.

ایرانی ها، نوروز را در آغاز سال و آغاز گردش طبیعت، جشن می گیرند. نوروز نمادی است از سالگرد بیداری طبیعت از خواب زمستانی است که به زندگی منتهی می شود

مراسم آتش بازی به طور رسمی نخستین بار در شب چهارشنبه انجام شد، این رسم در شب چهارشنبه پای برجا ماند و چهارشنبه سوری یکی از جشن های جنبی نوروز شد.به روایتی سوری به معنی سرخ است و سرخی دلیل انرژی و تحرک.

خرید و پوشیدن لباس های جدید و آراستگی در آغاز نوروز برای ایرانیان اهمیت خاصی دارد. از مراسم زیبا و باشکوه نوروزی که از دوران کهن تا زمان ما باقی مانده و از پیش درآمدهای نوروز به شمار می آید، سبزه نوروزی است. در تمام مناطق ایران، سبزه های زیبا و سبز و خرمی در ظروف خاصی پیش از عید با آداب و مراقبت بسیار آماده و در زمان تحویل سال نو، بر سر سفره نوروزی گذارده می شود و آن را تا روز سیزدهم فروردین، هم چنان تازه و باطراوت حفظ می کنند. تهیه و مصرف غذاهای مخصوص عید نوروز که مهم ترین آن ها سبزی پلو و ماهی سفید است از دیگر آداب ورود به جشن های نوروز است.

زمان جشن نوروز ۱۳ روز است و در اولین روز نوروز ایرانیان سفره ای پهن می کنند و بر آن هفت چیز که نامشان با حرف سین شروع شده باشد، می گذارند و آن را سفره هفت سین می نامند. (سبزه : نمودارِ گل های زیبا و زینتی، سرسبزی و خرمی، سیب: میوه ای بهشتی و نماد زایش، سمنو: از جوانه ی گندم، نمود رویش و برکت، سنجد: بوی برگ و شکوفه ی آن نماد عشق و دلباختگی است و…) برای تزیین سفره هفت سین از وسایل دیگری استفاده می شود که هر یک فلسفه خاصی دارند. آینه و شمع برسر سفره هفت سین به نشانه نور، روشنایی و شفافیت استفاده می شود.

ایرانیان در طول مدت جشن های سال نو به دیدن یک دیگر می روند و سال جدید را تبریک می گویند و کدورت ها و کینه های احتمالی را کنار می گذارند.

مردم ایران در پایان روز سیزدهم با سبزه های سفره هفت سین خود به دامن طبیعت پناه می برند و تمام روز را در طبیعت می گذرانند که در تقویم رسمی کشور این روز روز طبیعت نام گذاری شده است.

۰

انشادر مورد خشم یک مظلوم

 تحقیق رایگان

انشادر مورد خشم یک مظلوم

انشادر مورد خشم یک مظلوم

مقدمه:در دنیایی زندگی می کنیم که انسان های جور واجور با طرز و فکر و عقیده های مختلف در آن زندگی می کنند هر کدام سبک زندگی خاصی را انتخاب و ادامه می دهد! یا در شرایطی مجبور به انتخاب آن می شوند. عده ایی ظالم و عده ایی مظلوم و یا عده ایی آدم های منصفی هستند که حد و حدود هر چیزی را می دانند و آن را رعایت می کنند. لذا به نظر شما خشم یک مظلوم چگونه است؟

تنه انشا: همانطور که گفته شد انسان ها در زندگی براساس شرایط زندگی خود مجبور و یا مایل به انتخاب می شوند و با نام های ظالم و مظلوم و منصف طبقه بندی می شوند. ابتدا از خود می پرسیم که مفهوم مظلوم چیست؟ به نظر من آدمی است دست و پاچلفتی که حق دفاع از حقوق خود را ندارد و یا عده ایی که عادت کرده اند که همیشه در برابر ظلم سر به زیر افکنده و سکوت کنند و یا کسانی که آنقدر اعتماد به نفس ندارند تا در مقابل ستم دیگران باستند و همیشه خود را کوچک و ضعیف می دانند و ظالم را زورگو و قدرتمند می شمارند اما همیشه این جریان با همین زوال ادامه پیدا نمی کند و روزی می رسد که مظلوم مانند شیر ژیان غرش می کشد و به جنگ با ظلم و ستم می شتابد. اتفاقا از خشم مظلوم باید ترسید! زیرا او دائما خود را پرورانده و همه ی غم ها و ستم ها را در دل خود انباشته تا روزی از جای خود برخیزد و همچون جنگجویی شمشیر خود را از غلاف بیرون کشد و سر ظلم و ظالم را از تن جدا کند. آدم هایی که همیشه ظلم می کنند عادت به تکبر و قدرت کرده اند اما مظلومی که خشمگین می شود مانند طوفانی سهمناک می غرد و از میانه ی خود هرچه را که او را آزار می دهد و اذیت کرده نابود می کند. مظلوم در دنیا همیشه مظلوم نمی ماند و ظالم همیشه در ظلم خود غرق می شود و در دریای ظلم خود می میرد.

نتیجه گیری: مظلوم تنها تصور ذهنی غلط ما از دنیاست. انسان آفریده شده است که در برابر ظلم بایستد و مانع آن شود همانطور که بزرگان و پیامبران پیشین به ما آموخته اند. انسان مظلوم مانند کبریتی در انبار باروت است.  از خشم یک مظلوم بترسید.

۰

انشا در مورد عاقبت فرار از مدرسه پایه نهم

 تحقیق رایگان

انشا در مورد عاقبت فرار از مدرسه پایه نهم

انشا در مورد عاقبت فرار از مدرسه پایه نهم صفحه ۸۱

انشای شماره یک

مقدمه: گاهی یک تصمیم اشتباه یک لحظه غفلت و یا یک لحظه جوگیری ساده منجر می شود به یک عمر تباهی آینده و یک عمر حسرت و پشیمانی.

تنه انشاء: مدرسه فرصتی برای پیشرفت، برای انتخاب مسیر زندگی و برای گزینش هدف آینده ی خود است مدرسه مانند کودکی نوپا گام گذاشتن در این مسیر را مانند مادری مهربان می آموزد و پله های پیشرفت و ترقی را به ما نشان می دهد و ما نیز با سپردن خود به این مادر مهربان به او در یاری رساندن به خود کمک می کنیم و با گوش جان سپردن و اجرا نمودن خواسته هایش همراه با او قدم های زندگی را محکم می گذاریم و یا مانند کرم ابریشمی که با پیله بستن به دور و گذراندن دوره ایی تبدیل می شود به پروانه ایی خوش رنگ و زیبا که بال هایش را می گشاید و در اوج آسمان پرواز می کند. انسان نیز دقیقا همین حالت را دارد. در گام های اول مانند کرم ابریشمی می ماند و با گذراندن دوران مدرسه و علم و دانش مانند پروانه ایی از پیله ی خود بیرون می آید و به سمت پیشرفت و ترقی بال می گشاید و اوج می گیرد.

اما امان از روزی که از این دوران شانه خالی کنیم و یا از آن فرار کنیم مانند مسافری که در فکر خود راه هزارساله را یک شبه سفر کند و یا شروع نشده کار خود را به اتمام برساند. می دانی عاقبت فرار از مدرسه چیست؟ عاقبت آن کودکی سرشکسته و بی سواد خواهد بود که تنها قد   می کشد. اما از نظر عقلی و فکری هیچ چیزی به آن اضافه نمی شود مگر سرکوفت و توهین که هرکه از راه می رسد یکی بر سر او می کوبد و می گذارد و با صدای بلند و لحنی سخره آمیز به او می خندد و می گوید: آدم فراری و بی سواد را چه به بزرگی و کرامت! و یا تصور کنیم بزرگ شدیم و کودکی کوچک، ما را پدر یا مادر خطاب کرد و از ما تقاضای یک نامه و یا نوشتن متنی ساده کرد آن لحظه در حالی که ما حتی سواد خواندن و نوشتن هم نداریم جواب کودک خود را چه دهیم؟

نتیجه گیری: فرصت ها در زندگی زمانی که در خانه ات را کوبید سفت آن را بچسب و نگذار که از دست برود زیرا که فردا روزی می رسد و تو تنها چیزی که برایت می ماند حسرت است و پشیمانی و تنها آه می کشی در حالی که کاری از دستانت برنمی آید. پس تا زمانی که دیر نشده بلند شو.

کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم  درس ۶ صفحه ۸۱ با موضوع عاقبت فرار از مدرسه

 

انشای شماره دو

دیشب خبر دار شدم خالم اینا از تهران اومدن و قراره زودی هم برگردن آقا سر و ته فیزیک رو بهم چسبوندم و شیمیو بیخیال شدم و در نقش اصلی خودم که همان کوزت میباشد فرو رفتم(لازم به ذکر میباشد که حداکثر سالی ۴ بار کوزت میشم!)

خلاصه هرچی مامان میگف خونه مرتبه و…جوگیر شده بودم و با این کمر ناقصم کل خونه رو جارو کشیدمو اتاق خودمو داداشامو هم مرتب کردم و از این کارا…

خاله اینا اومدن.منم پسر خالمو بعد از عروسیش واسه بار اول بود میدیدم.یعنی بعد از ۵ یا ۶ سال زیارت نمودیمش.

خاله اینا شام خوردن و رفتن خونه بابا بزرگم . وقتی که رفتن منم از ساعت ۱۲ اومدم پای نت تا ساعت ۱ بعدم دیدم حوصله شیمی رو ندارمو نخونده خوابیدم …تا اینجا همه چی عادی بود…

داستان از اینجا شروع میشه که صبح پا شدم دیدم حالم خوب نیس بابا اینا هم گفتن نمیخواد بری مدرسه.با صدای زنگ ساعت گوشیم پا شدم و دیدم این رویا و خواب شیرینی بیش نبوده و حالم خوبه خوبه!

اما مگه این رویا از مخم بیرون میرفت؟ مخصوصا وقتی فک کردم دیدم تمرین زبان ننوشتم و شیمی نخوندمو فیزیکمو  سرسری خوندم از طرفی خاله اینا هم قرار بود تا قبل از ظهر برگردن تهران و… خلاصه مامان جان اومد بالا سرم و گفت بیداری؟ گفتم نمیخوام برم مدرسه حوصلم نمیشه و ازی صوبتا…

مامان منم که پااااااااااایه خندید و گفت خب نرو.خلاصه نرفتم!به همین راحتی!

هرکاری کردم خوابم نبرد و تا ساعت ۹ بی کاربودم بعدم با مامان رفتیم خونه بابا بزرگ.چشمتون روز بد نبینه پامو داخل نذاشته بودم کوزت بازی شروع شد…

تاجایی که همه کلی مسخره ام میکردن که عجب مدرسه نرفتنی شد…

از ظرف شستنو درست کردن سالاد و چایی گرفته تا بچه داریو…منم که مهربووووون دلم نمیومد بگم نه….

دیگه ظهر بود که مامان بزرگ اینا واسه نهار نگهم داشتن اما همش میترسیدم نهارشون کم باشه و…. خلاصه وقت نهار نی نی خاله دیگم رو بغل کردم و گفتم گشنم نی!حالا داشتم ضعف میکردم اما خب ….

بیچاره نی نی رو گذاشته بودم اونور و خودم در حالی که گیج خواب بودم شازده کوچولو رو واسه بار n ام میگوشیدم.

اینم از نهارمون…ولی بعد از این که کلی غذا باقی موند منم یکم دس دس کردم و بعد از یه نیم ساعتی با اصرار مامان بزرگ مثلا با اکراه یکم نهار میل نمودم.

بعد از نهارم ژانر دوم کوزت بازیم شروع شد و تا رفتن خاله اینا ادامه داشت…

و در خلال این کوزت بازی متوجه شدم که بچه ها امتحان شیمیو فیزیک رو هم لغو کردن….

دایی عزیزم در همین حین اومد و زد رو شونم و گف نرگس پشت یه وانت درب و داغون نوشته بود اینه عاقبت فرار از مدرسه….

لبخند کج و تلخی (!) تحویلش دادم …

بسی فکر نمودیم و به عاقبت مدرسه نرفتنمان اندیشیدیم و در کمال بهت به این نتیجه برسیدم که ای کاش صبح آن خواب شیرین را نمیدیدم ….!

 

انشای شماره سوم

مدرسه در زندگی ما خیلی تاثیر گذار بوده  زیرا به دلیل اینکه ما در مدرسه سواد خواندن و نوشتن  یاد می گیریم و انسان بی سواد مانند انسان کم بینا که نمی تواند جهان اطراف خود را به خوبی ببیند و درکند  است .

خیلی از دانش آموزان علاقه ای به مدرسه ندارند و ترک تحصیل می کنند به دلیل اینکه فضای مدرسه برای آن فضایی سنگین و خشک است و بودن در آن محیط برایشان کسل کننده است و گاهی به دلیل سخت گیری های بیش از اندازه  مسئولین نیز امکان دل زدگی  برای  دانش اموزان وجود دارد.

دایی من اصلا به مدرسه و درس علاقه ای نداشت و معلمان نیز به دلیل نخواندن درس های دایی فردوس را تحت فشار می گذاشتن  به طوری که از محیط مدرسه متنفر شده بود و در نهایت  از مدرسه فرار  می کرد و  ترک تحصیل کرد  دورهی اول متوسطه  را در بیرون از خانه مشغول به کار هایی سبک  شد .برای گذراندن زندگی و مخارج آن.

کمی  که بزرگتر شد به دلیل این که بی سواد  بود و مدرک تحصیلی خوبی نداشت  هیچ جایی  به آن کار ندادند و در نهایت مجبور شد برای در آوردن پول و مخارج زندگی خود برای دیگران کارگری کند و  با حقوقی بسیار کم و بدون بیمه  و پشتیوانه ایی و زندگی خود را با سختی می گذراند و همیشه حسرت  درس نخواندن خود را می خورد و همیشه به من می گوید  که کار اشتباه آن را تکرار نکنم زیرا عاقبت فرار از مدرسه عاقبت همچون دایی من را دارد

نظر شما در مورد این انشا چی بود ؟ نظر بزارید ممنونم

 

انشا شماره چهارم

دیروز با بابام نشسته بودم و صحبت از مدرسه و فرار از اون شد. از بابام پرسیدم: اگه یه نفر بخواد از مدرسه فرار کنه چی میشه؟ بابام گفت:من دوران مدرسه زیاد به درس و مشق اهمیت نمیدادم و دوست نداشتم مدرسه برم. فقط دنبال یه راهی بودم که از مدرسه فرار کنم و خوش بگذرونم از بس که بهمون تکلیف میدادن.

یه روز بعد از زنگ تفریح وقتی که حیاط مدرسه خلوت شد و نگهبان مدرسمون هم حواسش پرت بود، مثل برق و باد در مدرسه رو باز کردم و اَلفرار!!! دیگه درس و مشق و کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم برم مثل خیلیای دیگه کار پیدا کنم و برای خودم مردی بشم.

آخه دوره ما خیلیا تحصیل نکرده بودن و کار میکردن و درآمد خونه و زندگی شونو درمیاوردن. من هم رفتم یه کارگاهی مشغول به کار شدم. خیلی سخت کار کردم و پول هامو پس انداز کردم تا به این سن الانم که رسیدم خدایی نکرده فقیر و نیازمند نشم.

فرار از مدرسه تو زمان ما برای خیلیا عاقبت بدی نداشت چون هدفشون کارکردن بود البته بعضی ها که فرار می کردن، سمت کارهای خلاف کشیده

 

۰

انشا در مورد مقایسه مادر و شمع

 تحقیق رایگان

انشا در مورد مقایسه مادر و شمع

انشا درباره مقایسه مادر و شمع

مقدمه: گاهی قدر چیزها و آدم های اطرافمان را نمی دانیم و زمانی متوجه می شویم که فرصتی برای بازگشت نداریم و کاری جز حسرت خوردن نمی توانیم انجام دهیم.

تنه انشاء: مادرها فرشته هایی زمینی هستند که جان می دهند برای فرزندان خود در دشت پر از زمین می روند، اما حاضر نیستند که فرزند عزیزشان خاری به پایشان برود و از درد «آخ» بگویند. مادرها دقیقا مانند شمعی هستند که قطره قطره آب می شوند اما همیشه روشن می مانند تا ما با آسودگی تمام از روشنایی آن استفاده کنیم، اما به چه قیمتی؟! با ذره ذره آب شدن خودشان. هر روز بیشتر از روز قبل آب می شوند اما ما تنها به روشنایی نشأت گرفته از آن فکر می کنیم و آب شدن شمع برایمان جلب توجه نمی کند، تنها زمانی متوجه می شویم که شمع کور سوی خود را از دست داد و خاموشی همه جا را فرا گرفته است. آن زمان حسرت می کشیم که ای کاش بیشتر مراقب شمع زندگیمان بودیم و ای کاش کمی به شمع زندگیمان مرخصی می دادیم. می دانی چیست؟ مادرها حتی روز مرخصی هم ندارند تنها روزی که می توانند کمی آن هم کمی استراحت کنند زمانی است که مریض شده اند و با بیماری دست و پنجه نرم می کنند. مادرها شمع زندگی ما هستند قبل از اینکه آب شوند و خاموش شوند کمی مراقب او باشیم، نگذارید زمانی که دنیا برایتان تاریک و سیاه شد حسرت و پشیمانی بکشید. کمی مراقب مادرهای خود باشید شمع ها زودتر از آنچه که تصورش را کنید آب می شوند و خاموش می گردند. قبل از اینکه تنها چند قطره ی خشک شده از شمع برایتان باقی بماند قدرش را بدانید.

نتیجه گیری: همین الان بلند شو و دست های مادرت را ببوس تا روزی دنیا دست های تو را ببوسد و کنارت بگذارد. همین الان به فکر شمع زندگیت باش او می سوزد تا تو را روشن کند

 

انشا در مورد مادر

انشا یک

دست های تو خم می شود مادر عزیزم.

مادرم ای کسی که از راحتی و آسایش خود بریده ای و آن را در جهت بزرگ کردن من داده ای! ای کسی که وجود مقدست برایم همه چیز است، دوستت دارم.

مادر گوهری گرانبها، زیبا و مقدس است.

بچه که بودم دلم به گرفتن گوشه ی چادر مادرم خوش بود اکنون بزرگ شده ام و مادرم را می خواهم نه برای گرفتن گوشه ی چادر مادرم، می خواهم باران ابرهای تیره ی خودم را پاک کنم نه برای این که دلم خوش شود که می دانم نمی شود شاید دلم کمی با بوی خوش چادر مادرم آرام بگیرد.

حال نوجوانم و درس می خوانم اما وقتی پیر شوم، مطمئنم تمام زندگی ام درد خواهد کرد و به جوش و خروش خواهد افتاد زیرا دلم نوازش و نسیم دست های نورانی و معطر مادرم را می خواهد.

مادر موجود عجیبی ست… می دانید چرا؟ روزی پیش مادرم رفتم و گفتم: مامان یه چیزی بگم منو دعوا نمیکنی؟ او گفت: چی پسرم؟؟ گفتم: دوچرخه ام را شکسته ام. او با چهره ای خندان اما دست های خروشان به پاهایم ضربه زد.

اما به خدا قسم حدودا بعد از 5 دقیقه کنارم آمد و مرا بغل کرد و من در دریای محبت مادرم غرق شدم.

او به من گفت: پسرم می دانی چرا تورا زدم؟ گفتم حتما به خاطر شکستن دوچرخه. او گفت: نه پسرم!! چون تورا خیلی دوست دارم و قلبم برای افتادن

یک تار مویت تند تند می تپد و دلم از آسیب رسیدن به تو خود را به قفسه ی بدنم می زند.

من منظور مادرم را الان می فهمم.

من وقتی که شب ها می خوابم مادرم دستی بر گهواره دارد و دستی در دست خدا وقتی گهواره را تکان می دهد عرش خدا به لرزه در می آید و فرشتگان سکوت می کنند تا زیباترین نغمه ی نوازش را بشنوند.

مادرم من چشم به راه لبخند پر غرور و درخشان تو هستم،

لبخندی که هر گرهی را باز می کند. برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای متاسفم! اما بعد از طوفان های کودکی، این آرامش است که پا برجا خواهد ماند.

نبودن تو، فقط نبودن تو نیست؛ نبودن خیلی چیزهاست: کلاه روی سرمان نمی ماند،

پول در جیبمان دوام نمی آورد، نمک از نان و خنکی از آب می رود، ما بدون تو فقیر می شویم مادر.

دست پر مهر مادر، تنها دستی ست که اگر از دنیا، کوتاهم باشد، از تمام دست ها بلند تر است.

آدم ها وقتی کودک اند، می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند؛ اما پول ندارند…

وقتی بزرگ می شوند، پول دارند ولی وقت هدیه خریدن ندارند…

وقتی که پیر می شوند، پول دارند؛ وقت هم دارند؛ ولی دیگر مادر ندارند…

 

انشا دوم درباره مادر

مادر کلمه است که هر انسان آگاه به آن آشنایی کامل دارد. هر انسان از اَوان طفولیت الی آخرین ساعت حیات خویش در فکر واندیشه این گوهر زیبا وگرانبها می باشد زمانیکه انسان پا به عرصه حیات و زندگی میگذارد همین مادر است که طفل خویش را با یک عالم مشکلات زنده گی تربیه وپرورش داده تا باشد مصدر خدمت برای خود وجامعه خویش گردد.

شب زنده داری های مادر در آوان طفولیت بخاطر صحت وسلامتی طفلش وباخبری از آن هزاران تکالیف جدی دیگر که هر لحظه حیات طفل  را به مخاطره می اندازد یکی از اعمالی به حساب میرود که هر انسان داردای ضمیر روشن ولو هر قدر مصدر خدمت برای مادر خویش گردد بازهم ناچیز خواهد بود. و آرزوی همیشه گی مادر باخبری از طفلش است .

مادر مقدس ترین موجود روی زمین به شمار رفته و مادر زیبا ترین وگرانبها ترین هدیه الهی است که برای هرکس به ارمغان آورده است. وهر لحظه اطاعت وعبادت این موجود پاک ومقدس هر انسان روشنفکر لازم می باشد و هرکس اگر خواهان کسب رضای خداوند متعال(ج) باشد با ید به بهترین صورت اطاعت واحترام مادر را داشته باشد.  تلخ ترین لحظه عمر، لحظه مرگ مادر است و آغوش مادر گرم ترین جای برای زیستن است.

مادر نه بلکه پسر خودرا نه ماه در شکم خود حمل میکند بلکه بیخوابی های مادر که برطفلش میکشد اصلاً جبران نمیشود. پیامبر اکرم (ص) می فرماید که اگر من مادر خودرا به آغوش خود گرفته هفتاد دور خانه خدارا طواف کنم باز هم ناچیز خواهد یک شب بیخوابی مادر جبران نمیشود، یعنی زحمات که مادر بر اولاد خویش میکشد جبران ناپذیر است.  ومادر تمام زنده گی اش را فدای اولاد خویش میکند تا یک اولاد های خوب وبا تربیه تحویل به جامعه بدهد، زیرا که چه خوش گفته اند که:  بهشت زیر پای مادران است. پس بر ما لازم است تا همیشه به این گوهر زیبا ومقدس احترام داشته و عملی را انجام ندهیم که باعث رنجش ایشان گردد. پس ما چرا به پدر ومادر خود احترام نکنیم؟ ما چرا تابع امر مادر یا از سخن های مادر بی اطاعتی کنیم؟    پس جوانان وخواننده گان محترم امیدوام همیشه مصدر خدمت برای مادر وجامعه خود باشید وامیدوارم که نظر تان را در این مورد بیا نمایید پس جوانان عزیز تا بع امر مادر تان باشید تا بهشت نصیب تان شود.    ویک چیز دیگر را که یاد آور شوم   جوانان وعزیزان که به پدر ومادر خود احترام نمی کند ویا تابع امر مادر خود نمی باشد و یا از امر مادر بی اطاعتی میکند دلیلش چیست؟  امید وارم که دلیلش را بگوید که چرا بی اطاعتی میکند. مادر ای کسی که راحتی و آسایش خود را برای بزرگ کردن من فدا نمودی ای وجود مقدسی که شبها بی خوابی …

آن هنگام که درخشش چشمانت را در آسمان زندگی ام می بینم؛ آن هنگام که جوشش چشمه ی چشمت را در سراشیبی صورت زیبایت برانداز می کنم؛ زمانی که به یاد می آورم چگونه در جستجوی آغوش پرمهرت حجم خالی فضا را لمس می کردم و با بی تابی نامت را بر زبان می آوردم؛ دلم چون کودکی بازیگوش و بهانه گیر در کنج قفس سینه سر بر دیوار می کوبد.

عزیز من، عزیز بودنت را خدا دانست. او که بهشت را زیر پایت نهاد؛ و تو را بزرگ و گرامی داشت.

گاه دست هایم روی موج احساس می لرزد و باران اشک در چشمانم به غم می نشیند. چرا که جوانیت را به پای من ریختی تا جوانم کنی،تا روزی کنارت بنشینم و سرم را بر زانویت بگذارم و نوازش دست هایت را روی صورتم احساس کنم؛ تا روزی تکیه گاهت شوم و انیس تنهاییت.

ای کسی که خورشید در مقابل مهربانی ات شرمنده می شود و ماه چهره در نقاب می کشد، هنگامی که رنج بی خوابی ات را که با گریه های شبانه ی من تفسیر می شود، تصویر می کنم و زمانی که به یاد می آورم که نمی توانستم لحظه ای حتی به اندازه یک چشم بر هم زدن بی تو بمانم، اشک روی چشمانم پرده می اندازد.

مادرم، ای امید من، هنگامی که با وجودت گل آرزوهایم شکوفه داد و دیوارهای سنگی سکوتم شکست. تو به من زبانی آسمانی یاد دادی، تو آیینه ی آفتابی. مرا مثل آب جذب خودت کردی، تو مرا سبز کردی…

مادرم، ای آن که وجود مقدست سراسر عشق و ایمان و دل دریاییت به وسعت آسمان است، من با وا‍ژه هایم که لبریز عشق است همه جا می نویسم که دوستت دارم و بدان که تو را در ایمن ترین و زیباترین عضو بدنم جای داده ام و هر لحظه با هر تپش، قلبم نام زیبایت را زمزمه می کند.

مادرم؛ عشق را بخاطر تو آموختم. دوست داشتن را برای تو نوشتم و تویی که همیشه در زندگی ام ترانه ی امید سردادی. تو را دوست می دارم اگر باور کنی تو خدای روی زمینم هستی.